خرید بک لینک

کالین ویلسن  متولد 1931 میلادی، نویسنده و داستان نویس پرکار انگلیسی است که در ابتدا به عنوان فیلسوف و رمان نویس مشهور گشت. وی تاکنون نوشته های بسیاری در زمینه مباحث جنایی نگاشته است.

کالین نوجوانی خود را با تفکرات پوچ گرایانه سپری می کند. وی خودش می گوید :


 

«وقتی شانزده ساله بودم، تصمیم به خودکشی گرفتم. این مساله ناشی از یک تصمیم احساسی لحظه ای نبود. آن زمان، کاملا باور داشتم که این تصمیم واقعا منطقی است».


 

وی در آزمایشگاه شیمی کار می کرد، در حالی که درس هم می خواند تا در آینده شیمی دان شود. هر چند که کاملا از زندگی و آینده ناامید بود. ویلسون خود، ماجرا را این گونه شرح می دهد:


 

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه اسید را برداشتم . اسید را در لیوان پیش رویم خالی کردم. غرق تماشایش شدم. رنگ اش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس لیوان را بدست گرفتم و آن را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد . در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم نقش بست. توانستم سوزش اسید را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن زهر را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خود فکر کردم:

اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 10:04

این داستان درمورد اولین دیدار امت فاکس ، نویسنده و فیلسوف معاصر (اهل ایرلند)، از (کشور) آمریکا است، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.

وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شوداما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد، ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند، شدت گرفتاز همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودندوی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفتمن حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچک ترین توجهی به من نشان دهدحالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته ایدموضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟

 

مرد با تعجب گفتاینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه می خواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!

 

امت فاکس که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم مانند سلف سرویس استهمه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم برگزینیم.

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، به دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته ایدشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 10:04

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بوداون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شوداسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنمزن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟»

و او به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من نداریدمن هم در این چنین شرایطی بوده امو روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردماگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنینگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

 

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبوداو داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمیدوقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بودوقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بوددر یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من نداریدمن هم در این چنین شرایطی بوده امو روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردماگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنینگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

 

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :«دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه».

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 10:03

رابرت ان تست (Robert n test) شاعری آمریکایی (۱۹۲۶۱۹۹۴ست که علت شهرت او فقط و فقط به واسطه­ی وصیت نامه زیبایی ست که در ادامه خواهید خواند :

 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید تمیزی که چهار طرفش زیر تشک بیمارستان جمع شده است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند، از کنارم عبورمی کنندلحظه ای فرا خواهد رسید که دکتر می گوید مغز من از کار افتاده است و به هزاران دلیل زندگی ام رو به پایان استدر چنین روزی تلاش نکنید به شکلی مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگی ام را به من باز گردانیداین را بستر مرگ ننامیدبگذارید آن را بستر زندگی بنامم و جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشم هایم را به کسی بدهید که هرگز طلوع خورشید، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی بدهید که درقلبش تنها خاطرات دردناک و آزار دهنده دارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که در تصادف اتومبیل نجات یافته است و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی به کسی بدهید که زندگی اش به دستگاهی نیاز دارد که هر هفته خونش را تصفیه کند.

استخوان ها، عضلات، سلول ها و اعصابم رابردارید و به پاهای کودکی فلج پیوند بزنید.

اگر لازم شد سلولهای مغزم را بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهد تا با آن ها پسرک لالی بتواند با صدای بلند فریاد بزند و دختر ناشنوایی صدای باران روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترش را به دست باد بسپارید تا گل بروید.

اگر قرار است چیزی از من دفن کنید، بگذارید اشتاباهات، ضعف ها و تعصباتم باشدگناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپاریداگر گاهی دوست داشتید از من یاد کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که محتاج کمک تان است، کلام محبت آمیزی بگوییداگر آنچه گفتم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند.



شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 10:02

داستان تكراري مردي كه متفاوت بود ، مردي كه پرنده ها روي شانه اش مي نشستند ، مردي كه شايد خودش هم يك فرشته بود ! ، جديد نيست اصلاً جديد نيست ، مردي كه اتومبيل ندارد ولي اگر روزي سوار اسب شاخ دار ببينمش اصلاً و ابداً تعجب نخواهم كرد ؛ مردي كه ساده بود ساده هست و سادگي را دوست دارد .
اگر يك روز بيايي و بگويي كه ديشب درست وسط خيابان دو تا فرشته ديده اي به خدا هيچكس حرفت را باور نمي كند به جز مردي كه فرشته ها را مي فهمد !
يك بار فكر كردم نكند شازده كوچولوي داستان آنتوان دوسنت اگزوپري باشد ؟ بعد گفتم " نه "!، موهاي شازه كوچولو طلايي بودند ، مرد قصه من كه موهايش طلايي نيستند ! حالا اين كه مرد قصه من مو هايش چه رنگي اند بماند !
قصه غصه انگيز مرد داستان من از روزي شروع شد كه ، شروع كرد با فرشته ها صحبت كند ، آخر مي داني ، نيست كه خيلي خيلي خيلي خيلي مهربان است ، دوست دارد با همه حرف بزند ، حالا هر چه مي خواهند باشند ، آدم ، پرنده ، فرشته ، گل ، قاصدك ، آسمان و....!
يك روز كه يك فرشته به طور اتفاقي آمده بود لب ايوان خانه مرد قصه من ! مرد شروع كرد به حرف زدن با او ، از روزگار گفت كه چقدر بي رحم است و چقدر عجيب ، و از اينكه چقدر توي دنيا چيزهايي هست كه باورش مشكل است ، مرد قصه من همه چيز را گفت و فرشته هم گوش داد وگوش داد ...
هر روز فرشته مي آمد و هر روز مرد ، قصه اي از قصه هاي زندگي مي گفت و از روابط انساني و گاهي از عشق . گفتم " عشق " ! مرد قصه من ، يك روز كه داشت داستان ليلي مجنون را براي فرشته تعريف مي كرد ، يكهو، احساس كرد كه چقدر عاشق فرشته شده است !
فرداي آن روز وقتي فرشته پر زد وآمد لب ايوان و بعد بالهايش را جمع كرد و زير آبشار طلايي موهايش قايمشان كرد ، هر چقدر منتظر ماند ، مرد نيامد و روز بعد و روز بعد ....
طفلك مرد قصه من كه از عشق فرشته سخت بيمار شده بود حتي قادر نبود لب ايوان برود ، مرد مي دانست ، فرشته خيلي خوب و مهربان و زيباست ، هميشه به حرفهايش گوش مي كند ، هر وقت دلش مي گيرد پيدايش مي شود ؛ اما اين را هم مي دانست كه عشق ، فقط وفقط مال آدم هاست ! مي دانست كه رفتنش لب ايوان بي فايده است !
يك روز، ديگر تصميمش را گرفت ؛ پيش خودش گفت : " به جهنم كه عشقم يك طرفه است " به ايوان رفت ولي انتظار بي حاصلش خسته كننده شده بود ، قاصدكي از راه رسيد و به مرد گفت :" فرشته من را فرستاده كه بگويم مدتها منتظرت شد ، صبحها و شبها ، غروبها و طلوعها ، ولي تو نبودي ، نيامدي ؛ فرشته عادت جديدي پيدا كرده است ." قاصدك از آه مرد تكاني خورد ؛ موهاي سپيدش به يك سو حركت كردند دوباره گفت : " به خيابان نگاه كن !"
مرد غصه دار قصه من از ايوان آويزان شد ؛ يك دختر مو طلايي داشت به يك پيرزن كمك مي كرد؛ قاصدك رو به مرد گفت :
عادت جديد فرشته ديگر عاشق كردن نيست ؛ كمك كردن است . "شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 10:01

  داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد  اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

-
جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

-
سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

-پرخوري قربان!

-
پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

-
اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

-
چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند.

-
براي چه اين قدر كار كردند؟

-براي اينكه آب بياورند قربان!

-
گفتي آب آب براي چه؟

-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!

-
كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-
پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

-
گفتي شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-
مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!

-
كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-
پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

-
كدام خبر را؟

-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 19:06

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 19:05

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !

درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.

آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.

و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت:

می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.

شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟

مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.

آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط

یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟

عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.

درختان میوه خود را نمی خورند،

ابرها باران را نمی بلعند،

رودها آب خود را نمی خورند،

چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.

اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.

هر چه بیشتر بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری

زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها

این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 19:05

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
 

تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

 

ای کاش این کار رو کرده بودم !!!شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 19:04

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.


به عزیزانتان بگویید دوستشان دارید.
امروز بهتر از دیروز و فرداست...شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 15:31

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفتاما من که می دانم او چه کسی استشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 15:31

بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و در نهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره، ایناهاش” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

بله، لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها، "من" حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم. من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند. متاسفانه روح ما در زیر لایه هاییست که ساخته و پرداخته خود ما هستند و در ساختشان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می دهد.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 15:29

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم : باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی شد.

 

هرطور بود باید به او می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، با او صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که می خواستم از او جدا شوم. بالاخره هرطور که بود موضوع را پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟ اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: “تو مرد نیستی!”

آن شب دیگر صحبتی نکردیم و او دائم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دانستم که می خواست بداند که چه بلایی بر سر عشق مان آمده و چرا؟ اما به سختی می توانستم جواب قانع کننده ای برایش پیدا کنم؛ چرا که من دل باخته دختری جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و او مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم و تنها نسبت به او احساس ترحم می کردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق را گرفتم. خانه، ۳۰ درصد شرکت و ماشین را به او دادم؛ اما او تنها نگاهی به برگه ها کرد و بعد همه را پاره کرد.

زنی که بیش از ۱۰ سال کنارش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعاً متاسف بودم و می دانستم که آن ۱۰ سال از عمرش را برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش را صرف من و زندگی با من کرده؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش را داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. ظاهراً مسئله طلاق کم کم داشت برایش جا می افتاد.

******

فردای آن روز دیروقت به خانه آمدم و دیدم نامه ای روی میز گذاشته! به آن توجهی نکردم و به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم آن نامه هنوز هم همان جاست. وقتی آن را خوندم دیدم شرایط طلاق را نوشته؛ هیچ چیزی از من نمی خواست، جز اینکه در این یک ماه که از طلاق ما باقی مانده به او توجه کنم. از من درخواست کرده بود که در این مدت تا جایی که ممکن است هر دو به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمان در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمان را دچار مشکل کند! این مسئله برای من قابل قبول بود؛ اما او درخواست دیگری نیز داشت: از من خواسته بود که روز عروسی مان  را به یاد آورم، در آن روز او را روی دستانم گرفته بودم و به خانه آوردم، از من درخواست کرده بود که در یک ماه باقی از زندگی مشترکمان هر روز صبح او را از اتاق خواب تا دم در به همان صورت روی دست هایم بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتماً دارد دیوانه می شود؛ اما برای این که آخرین درخواستش را رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب را برای “دوی” تعریف کردم و با صدای بلند خندید و گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست چه حقه ای به کار ببره.”

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود، او را بلند کردم و در میان دست هایم گرفتم. هر دو مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمان پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.” جملات پسرم دردی را در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از آن جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت را طی کردیم. چشم هایش را بست و به آرامی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی دانم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در، او را زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دو کمی راحت تر شده بودیم، می توانستم بوی عطرش را استشمام کنم. عطری که مدت ها بود از یادم رفته بود.

با خود فکر کردم که مدتهاست به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از او مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهایش چند تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خود فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی او را روی دست هایم گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت را دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی اش را با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صمیمیت بیشتر و بیشتر شده، انگار دوباره این حس زنده شده و باز دارد شاخ و برگ می گیرد. من راجع به این موضوع به “دوی” چیزی نگفتم. هر روز که می گذشت بلند کردن و راه بردن همسرم برایم آسان و آسان تر می شد. با خودم گفتم حتماً عضله هایم قوی تر شده! همسرم نیز هر روز با دقت لباسش را انتخاب می کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس را در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدام مناسب و اندازه نیست. با صدای آرام گفت: “لباس هام همه گشاد شدن!” و من ناگهان متوجه شدم که توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که او را راحت بلند می کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم را لرزاند. در این مدت کوتاه چقدر درد و رنج را تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش را نوازش کردم. برای پسرم منظره در آغوش گرفتن و راه بردن مادرش توسط پدرش تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که جلو بیاید و به نرمی و با تمام احساس او را در آغوش فشرد. من رویم را برگرداندم، ترسیدم نکند که در روزهای آخر تصمیمم را عوض کنم. بعد او را در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همان مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های او دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی او را حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مان. روز آخر وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی می توانستم قدم های آخر را بردارم. انگار ته دلم می گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تمام نمی شد.” پسرمان به مدرسه رفته بود، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خود گفتم: “من توی تموم این سال ها هیچ وقت به جای خالی صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم!”

آن روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین را قفل کنم ماشین را رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در را باز کرد و به او گفتم که متأسفم، من نمی خواهم از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟” و من درحالی که لبخند می زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…”

به کنارهم بودن عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید؛ این شمایید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید!

شعرگان
 

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 13:32

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت.. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت.. خدا سکوت کرد.

 

به پر و پای فرشته و انسان پیچید.. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت.. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم؛ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید؛ اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد.. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بهتر است این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید. چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.

در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد؛ اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد؛ اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت.. کسی که هزار سال زیسته بود!




شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 13:31

 

بالاخره روز بازنشستگی ام رسید. آخرین روزی که مشغول کار در این بیمارستان قدیمی هستم. حس غریبی است. هم باید با شغلی که دوستش دارم خداحافظی کنم هم از زیر یک عالمه فشار و سختی کار راحت می شوم. دوری در بخش زدم، پزشکی که امروز در بخش بود با لبخند سراغم آمد. سپیده زایشگاه بدون تو میشه یه جای ترسناک، بدون تو با این همه مامای جوون ترسو و بی تجربه چه خاکی توی سرم بریزم؟ خندیدم. گفتم خانم دکتر عوضش نمیگی یه بیمارستان از دست اخلاق من راحت می شن؟ او هم قهقهه زد. به خاطر اخلاق خشک و عصبی من کل بیمارستان به من لقب خانم گودزیلا داده بودند. متاسفانه فقط در کار این طور نبودم. در زندگی شخصی هم اطرافیانم من را شخصی بی احساس تلقی می کردند. به بچه هایی فکر کردم که در آن بیمارستان به دنیا آورده بودم و تعدادی از آنها الان باید بیست و پنج سال به بالا باشند. به بیمارها، اشک ها، لبخند ها و خاطرات عجیب بخش فکر می کردم. شیفتم که تمام شد وسایلم را برداشتم، به تک تک اتاق ها سر زدم با همکارهایم خداحافظی کردم و پشت ماشین نشستم و به سمت خانه حرکت کردم. با خودم فکر می کردم چه قدر زود گذشت. در خانه کسی منتظر من نبود. کلید انداختم و رفتم تو، لباس عوض کردم و چای آماده کردم و نشستم.

 

از کی خانه اینقدر سوت و کور شد؟ پیغام گیر تلفن را چک کردم و دیدم «شادی» برایم پیغام گذاشته است. هشت سالی می شد که با شوهرش به آمریکا رفته بودند ولی با این که من مادرش نبودم محبتش به من اصلا کم نشده است. شاید هیچ وقت هیچ کس فکر نمی کرد من و شادی به روابط حسنه ای برسیم. تلفنم زنگ کوتاهی زد و متوجه شدم که مسیجی آمده. آن را باز کردم و دیدم پیغام بلند بالایی از دخترم «طنین» رسیده. با خواندنش اشک توی چشم هایم جمع شد. از من برای زحماتم در زندگی تشکر و کلی هم ابراز عشق کرده بود. طفلکی چه قدر در زندگی اش سختی کشید. به نظر از میان سه فرزندمان او از همه بیشتر قربانی بودالبته حالا برای خودش خانم دکتری است اما هیچ چیز دوران کودکی را پر نمی کند. چای را خوردم و یاد سخت ترین دوران زندگیم افتادم. آن روزها زندگیم فاجعه بود. همسر برادرم از یک خانواده متمول بود و خانواده ما زیر خطر فقر بود و زن برادرم از ثروت پدرش صرف نظر کرده بود و عاشق برادرم شده بود و ازدواج کرده بودند. عروسی مفصلی گرفتند و جهاز خوبی آورد اما برادرم هیچ وقت عضوی از خانواده نشد. به هر حال آنها زندگی خودشان را شروع کردند. غیر از برادرم ما پنج خواهر بودیم که خواهر بزرگم ازدواج کرده بود و رفته بود و ما چهار خواهر همراه با پدر و مادرم در یک خانه محقر زندگی می کردیم.

...

زمین خانه سی و پنج متر بود و دوطبقه داشت و یک حمام و خانه آجری بود و حتی نتوانسته بودیم نازک کاری اش را خوب تمام کنیم. فقر باعث شده بود که من بعد از دیپلم بروم دنبال کار بگردم و بعد از دوره بهیاری در یک روستا مشغول به کار شدم و بعد از من هم خواهر دومم بهیار و بعدی معلم شد. کوچکترین خواهرم که هنوز محصل بود. اوضاعمان کمی بهتر شده بود. پدرم که به دلیل سن بالایش قادر به کار کردن نبود و برادرم هم خودش زن و بچه داشت. با تجربه ازدواج خواهر بزرگ ترم، فکر ازدواج را از سرم بیرون کردم و به شدت خواهرانم را از ازدواج منع می کردم. روزگارمان در راه های روستایی می گذشت و در سرما و گرما باید کار می کردیم. بارها در سرما ماندیم در راه گم شدیم و سختی کشیدیم اما چاره ای نبود. حدود بیست و پنج ساله بودم که سر و کله برادر همسر برادرم پیدا شد. حمید، سه سال از من بزرگتر بود و کلکسیونی از شکست به شمار می آمد. او را فرستاده بودند خارج از کشور که درس بخواند، اما نا موفق برگشته بود. ازدواج کرده و متاسفانه جدا شده بود و فرزند دختری از این ازدواج داشت که با خودش زندگی می کرد. کم کم حمید معاشرتش را با برادرم و خانواده ما زیاد کرد و سرانجام از من خواستگاری کرد. با این فکر که او پسر یک خانواده ثروتمند است قبول کردم. برادرم مرا از این ازدواج منع کرد اما گوش ندادم و خیال می کردم دوران نکبت تمام شده. یادم نبود سر ازدواج برادرم چه قدر از سمت این خانواده تحقیر شده بودیم. در کمال ناباوری خواهرانم با حمید ازدواج کردم. به بهانه این که حمید قبلا ازدواج کرده است برای ما مراسم عروسی نگرفتند و تنها یه عقدکنان بدون شام برگزار شد. هیچ خریدی نشد، حتی یک حلقه طلا. روز مراسم جاری هایم با لباس های شیک و غرق در طلا بالای مجلس نشسته بودند و مادرم که نمی دانست چادرش را نگه دارد یا پذیرایی کند مهمانداری می کرد.

...

تمام روز مراسم «شادی» از پای حمید آویزان بود و مادر حمید اصلا نمی آمد که بچه را بگیرد. دلم می خواست هرچه زودتر این مراسم مسخره تمام شود. بعد از مراسم عروسی برای ماه عسل راهی مشهد شدیم اما هیچ کس حاضر به نگهداری از «شادی» نشد و ناچارا سه نفری به ماه عسل رفتیم. حمید خشکی و عدم توانایی من در ابراز احساسات را به حساب نفرتم از شادی می گذاشت و از همان اول به جبهه گیری مشخص در خصوص او با من داشت. ماه عسل با تمام شیرینی اش گذشت و ما برگشتیم و در یکی از اتاق های خانه پدری او ساکن شدیم و تازه فهمیدم که این خانه مجلل سرابی بیشتر نبوده است. در خانه مرتب مهمانی داده می شد و جلوی مهمان ها مرا بایکوت می کردند. برای وعده های غذایی مرا صدا نمی کردند و اجازه آشپزی نیز نداشتم. حمید مرا دلداری می داد اما عرصه بر من تنگ شده بود. با تمام نداری و فقر خانواده ام هرگز برای غذا خوردن به کسی جواب پس نداده بودم و خیلی سخت می گذشت. مرتب جهاز نداشتن مرا به رویم می آوردند و از جهاز همسر اول حمید صحبت می کردند. از بخت بد باردار شدم. دوران بارداری به سختی می گذشت. جدیدا بازی جدیدی شروع شده بود.

...

اعضای خانه مرتب دستی به سر شادی می کشیدند و او را بی مادر، طفلکی و بیچاره خطاب می کردند که معلوم نیست چی از آب در بیاید. باردار بودم و انواع مرباها و شیرینی سرو می شد اما کسی به من تعارف نمی کرد. هر شب بی صدا اشک می ریختم. نمی دانستم که سر کار با حمید هم به همین ترتیب رفتار می شد و یک روز او با سر روی خونین آمد خانه. با فریاد گفت وسایلت راجمع کن . به سرعت چهار تکه لباس مان را جمع کردم و او شادی را زیر بغل زد و از آن خانه آمدیم بیرون. برایم گفت که به وضعیت موجود اعتراض کرده است و در برابر اعتراض، برادرهایش به او حمله کردند و کتکش زدند. از روی ناچاری راهی خانه پدرم شدیم.

...

روی نگاه کردن به خواهرانم را نداشتم. در واقع گند زده بودم. یک نفر رفته و سه نفر برگشته بودم تازه چند ماه بعد هم بچه جدیدی به دنیا می آمد. زن برادرم به دیدنم آمد و کمی دلداریم داد. برایم کمی از لباس های بچه اولش آورد و پس اندازش را داد تا نازک کاری خانه را تمام کنیم. در همان دوران خواهرم که معلم بود قصد داشت ادامه تحصیل بدهد. از کارش استعفا داد و با نهایت تلاش شروع کرد به درس خواندن.

...

تصمیم گرفتم بعد از به دنیا آمدن بچه دوباره مشغول به کار بشوم. در این میان مادرم که خودش در کودکی بی مادر شده بود مراقبت از شادی را به عهده گرفت. حس همدردی باعث شد که جای خالی مادر را برای شادی پر کند. مدتی گذشت و بچه به دنیا آمد. دختر بود و اسمش را «طنین» گذاشتم. سعی می کردم خودم به او شیر بدهم تا با خرید شیر خشک دردسر جدیدی شروع نکنم. در این اوضاع بد دو اتفاق دیگر افتاد، یکی خواهرم با رتبه عالی در رشته پزشکی قبول شد و دیگری رفتن حمید به سربازی بود. خواهرم در نهایت فقر با مانتوی من و بلوز مادرم راهی دانشگاه شد. از دانشگاه کمک هزینه می گرفت اما با نبود در آمد او به سختی زندگی می کردیم. با قبولی خواهرم در دانشگاه خواهر دیگرم هم تصمیم گرفت که درس بخواند و او نیز در رشته پرستاری قبول شد. طنین نه ماهه بود که توانستم به عنوان بهیار در زایشگاه کاری پیدا کنم. خوبی اش این بود که دیگر مجبور نبودم به روستا بروم. هرچند شیفت شب داشت ولی بازهم کلی کمک بود. خواهر دیگرم هم در رشته پرستاری قبول شد و اوهم راهی دانشگاه شد. تنها ما و خواهر کوچک ترم ماندیم.

...

سرانجام دو سال سربازی حمید تمام شد و برگشت. از آخرین مرخصی که آمده بود مدت ها می گذشت و طنین او را نمی شناخت. حمید سعی می کرد کاری پیدا کند اما موفق نمی شد تا این که یکی از برادرهایش که دکتر بود و داروخانه داشت دنبالش آمد و او را در داروخانه استخدام کرد. اوضاع مان از فقر مطلق تکان خورد و کمی بهتر شدیم. خواهرانم مرتب مرا تشویق می کردند که درسم را ادامه بدهم و با تحریک آنها کنکور شرکت کردم و فوق دیپلم مامایی قبول شدم و چون در زایشگاه کار می کردم با این فکر که شاید بتوانم حکمم را از بهیار به ماما تغییر بدهم در دانشگاه ثبت نام کردم.

...

رفتن به سر کار و دو بچه کوچک و همزمان درس خواندن من را نابود کرده بود. همیشه خسته بودم و حوصله طنین را نداشتم. همسرم و مادرم به واسطه این که شادی مادر نداشت بیشتر به او محبت می کردند و این وسط طنین کوچک نه محبت من را داشت و نه محبت آنها را... غم انگیز بود. آن دوران به سختی هر چه تمام تر گذشت. خواهر کوچکم هم در رشته پزشکی قبول و راهی دانشگاه شد. حمید تصمیم گرفته بود که خانه ای بسازد. برادرش برای او وامی درست کرد زمینی در یکی از شهرک های اطراف شهر خرید و مشغول به کار شد. با تمام شدن درس من کار خانه هم پایان یافت و ما راهی خانه دو طبقه ای شدیم که حمید با عشق کار ساخت آن را تمام کرده بود. خانه فقط آب و برق داشت و گازکشی نشده بود و با توجه به این که آن منطقه بیایانی بود سرما بیداد می کرد. دو هیتر برقی در یکی از اتاق ها گذاشته بودیم و باقی خانه عملا بی استفاده بود. صبح ها برای رفتن سرکار و رفتن شادی به مدرسه و طنین به کودکستان باید چند کیلومتر در سرما پیاده روی می کردیم.

...

سال بعد که خانه گاز کشی شد و حمید یک پیکان خرید، بیشتر این مشکلات رفع شد. کم کم زندگیمان روی روال افتاد. با پیشنهاد حمید مبنی بر این که پدر و مادرم می توانند در نگه داری از بچه ها کمک کنند و با توجه به شیفت های کاری عصر و شب من، پدر و مادرم را آوردم و در طبقه پایین خانه ساکن کردم. دیگر با خیال راحت به سر کار می رفتم و می آمدم. خواهرم که پرستار شده بود با یک کارمند بانک ازدواج کرد و از شهرمان رفت و خواهر دیگرم از دانشگاه فارغ التحصیل شد و بعد از گذراندن طرحش مطبی تاسیس کرد و مشغول شد. دوران آرامش تقریبی رسیده بود و من فرزند دوم خودم و سوم حمید را باردار شدم و یک پسر سفید و زیبا به دنیا آوردم. زندگی شیرین شده بود تا رسیدن «شادی» به سن بلوغ... او به درس توجه نمی کرد.

...

با دوستانش مرتب بی اجازه بیرون می رفت و حرکات مشکوکی می کرد. وقتی به او گوشزد می کردم به پدرش خبر می برد و حمید هم از او دفاع می کرد و جلوی من می ایستاد. مدام در تنش به سر می بردیم تا نزدیکی کنکور... او را تنها بیرون بردم و به او گفتم که سال ها خانواده پدرت تورا بی مادری خواندند که معلوم نیست سر از کجا در بیاورد. من به قیمت دعوا با حمید که هیچ به قیمت آتش زدن این زندگی نمی گذارم پیش بینی آنها درست از آب در بیاید. به ظاهر موافقت کرد اما همچنان هوش و حواسش جای دیگری بود. تا زمان کنکور او جلوی همه ایستادم از حمید تا مادر خودم. رفت و آمد های شادی را محدود کردم و مرتب او را درخانه پای درسش نشاندم. کنکور داد و در رشته خیلی خوبی قبول شد و نفس راحتی کشیدیم. بعد از قبولی شادی در کنکور ارامش عجیبی گرفتم انگار رسالتم را در بزرگ کردن این بچه تمام کردم. طنین و پسرم پرهام هم به سرعت بزرگ می شدند و هر دو درسخوان و حرف گوش کن بار آمدند. خواهر کوچکم از دانشگاه فارغ التحصیل شد و سریع تخصص قلب را شروع کرد. نیمه راه بود که طنین هم توانست در رشته پزشکی وارد دانشگاه بشود.

...

همین دوران بود که شادی خبر داد با کسی آشنا شده و آنها قصد ازدواج دارند. دیگر با خیال راحت مقدمات آشنایی دو خانواده را فراهم کردیم. خدا رو شکر مورد خوبی بود و به ازدواج ختم شد. در مراسم ازدواج شادی منی که زن خشک و خشنی بودم با وسواس لباس و مدل موهایم را انتخاب کردم و این موضوع اسباب خنده خواهرانم شده بود. با این که ما از نظر بیولوژیکی با شادی نسبتی نداشتیم اما من و خواهرانم در عروسیش سنگ تمام گذاشتیم. در روز عروسی او با گردنی برافراشته در مقابل خانواده پدری اش ظاهر شدم و با غرور به عروس و داماد نگاه می کردم. بعد از عقد، «شادی» در لباس عروس نزدیکم شد و در گوشم گفت مامان از تو بابت همه چیز ممنونم. با تمام خشکی و عدم توانایی در ابراز احساسات اشک از چشمانم سرازیر شد و شب وقتی با حمید دست یکدیگر را گرفته بودیم با خوشحالی، شادی را روانه خانه بخت کردیم. بعد از یکسال شادی با همسرش راهی امریکا شدند. مدتی بعد از رفتن شادی، وقتی طنین سال آخر دانشگاه بود هم عاشق شد و با یک مهندس موفق ازدواج کرد. بعد از ازدواج طنین کمی دلم شور افتاده بود که با تنهایی چه کنم؟ دلم نمی خواست پسرم زود بزرگ شود اما چه می شد کرد؟ اوهم راه بقیه را در پیش گرفت و در یک شهر نزدیک شهرمان در رشته پزشکی پذیرفته شد. خوشبختی ام تکمیل شده بود. حالا که موعد بازنشستگی ام شده می بینیم که راه درازی را آمده ام. یک چای دیگر ریختم و به عادت دیرینه روی تکه کاغذی جمله ای از کتاب پرینوش صنیعی را نوشتم. جوجه ها رفتند تهی شد آشیان.



 

 

شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 13:29

 

با اصرار از شوهرش می خواهد که طلاقش دهدشوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریماز زن اصرار و از شوهر انکاردر نهایت شوهر با سرسختی زیاد می پذیرد، به شرط و شروط هازن مشتاقانه انتظار می کشد شرح شروط راتمام مهریـه ی سنگینت را می باید ببخشی . زن با کمال میل می پذیرددر دفترخانه مرد رو به زن کرده و می گوید حال که جدا شدیملیکن تنها به یک سوالم جواب بدهزن می پذیرد.

چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی .

زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟

مرد با آرامی گفت :آری .

زن با اعتماد به نفس گفت۲ ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنممرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشستزن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد.

خط همسر سابقش بود.نوشته بودفکر می کردم احمق باشی ولی نه اینقدرنامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زدبرق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره همسر جدیدش بود.

تماس را پاسخ گفتسلام کجایی پس چرا دیر کردی.

پاسخ آن طرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.

صدا، صدای همسر سابقش بود که می گفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی این روزها می توان با پول، مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شر زنان با مهریه های سنگینشان نجات یابند!


 


 

به نظر شما چه کسی بیش تر خیانت کرده است. مرد یا زن ؟؟؟شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:19

دکتر مرتضی شیخ، متولد ۱۲۸۶ هجری شمسی، یکی از مفاخیر حقیقی شهر مشهد است که علم خود را صرف خدمت به دورافتاده ترین مردم کشورش نمودداستان زیر بازگوکننده ی گوشه ای از کرامت و بزرگی روح اوست :

 

 

 

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ; ریال تعیین شده بود خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می شد.

دختر دکتر شیخ نقل می کند:

پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی بودبا تعجب گفتمپدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟ و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنندآخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیندازند.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:18

فویر در زندگی خویش به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفتبالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بستسمت دیگر طناب را به تخته سنگی بزرگ گره زدمقداری سم نوشید و لباس خود را به آتش کشیدبلافاصله به سمت پایین پرید و در همان لحظه با هفت تیر به سوی خود شلیک کردگلوله به خطا رفت و طناب بالای سرش را بریداو که از خطر حلق آویز شدن جان سالم به در برده بود، به داخل آب سقوط کرد.

آب شعله های آتش را خاموش کرد و استفراغ سم را از بدنش خارج ساخت. u202a توسط ماهیگیری از آب خارج و به بیمارستانی منتقل شددر بیمارستان بود که به خاطر سرمازدگیجانش را از دست داد.

 

 

English Short Story

Suicide with some troubles

 

In FRANCE, Jacques LeFevrier left nothing to chance when he decided to commit suicide. He stood at the top of a tall cliff and tied a noose around his neck. He tied the other end of the rope to a large rock. He drank some poison and set fire to his clothes. He even tried to shoot himself at the last moment. He jumped and fired the pistol. The bullet missed him completely and cut through the rope above him. Free of the threat of hanging, he plunged into the sea.

 

The sudden dunking extinguished the flames and made him vomit the poison. He was dragged out of the water by a kind fisherman and was taken to a hospital, where he died of hypothermia.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:17

همه چیز از هامبورگ شروع شد؛ شبی در تابستان 1988، زمانی که هلند 2-1 آلمان را در نیمه نهایی جام ملت های اروپا شکست داد. در هلند، ملت آرام این کشور خودشان هم شگفت زده شده بودند. بیش از نه ملیون هلندی، بیش از 60 درصد جمعیت کشور، به خیابان ها ریختند تا این پیروزی را جشن بگیرند. با این که بازی سه شنبه شب و در وسط هفته برگزار شد، عظیم ترین گردهمایی عمومی پس از آزادی شکل گرفت...


 

 

 

... فوتبالیست های حرفه ای همواره نسبت به حریفشان مودب هستند، چون می دانند که در جایی دیگر با آنها روبرو خواهند شد. اما هلندی ها در مورد آلمانی ها مودب نبودند. رونالد کومن (بازیکن تیم ملی هلند در آن مقطع) از اینکه آلمانی ها پیروزی شان را به آن ها تبریک نگفتند، خشمگین شده بود. او ادعا کرد که از آن میان فقط اولاف تون که پیراهنش را هم با او عوض کرده بود، رفتار خوبی داشته. رینوس میشل مربی هلندی که عبارت معروف «فوتبال جنگ است» منتسب به اوست، درباره ی بازی گفت : «احساسی فراتر از رضایت و خوشحالی دارم. نمی خواهم دلایل احساسات عجیبم در این کنفراسن خبری بازگو کنم». او هنگام بیرون آمدن از تونل و ورود به میدان شروع نیمه ی دوم، در واکنش به تمسخر هواداران آلمان، با حالتی موقرانه انگشت وسطش را به سوی آن ها نشان داد.

پ.ن : هلند به مدت 5 سال در جنگ جهانی دوم به تصرف آلمان در آمده بود و این بازی به نوعی حکم عقده گشایی یک ملت در برابر یک حادثه ی تاریخی (جنگ) می نمود.

 

 


 

بخشی از کتاب: فوتبال علیه دشمن (football against the enemy) به قلم سامون کوپر و ترجمه ی عادل فردوسی پورشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:16

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت. چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند. از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت:

 آه این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آنجا نیستند، و بقیه هم خیلی سبک تر شده اند.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:15

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کردراننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.با تعجب گفتمگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟خدمتگزار با لبخند جواب دادچرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماستشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:14

چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می خواستند با هم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.

١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنندو پس از بررسی رستوران های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.

 ١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا محيط آرام و بی سر و صدايی دارد.

١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.

و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته اندشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 7:13

این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است:

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شریط محیطی داری فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پشتش فرو رفته بود. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته به مدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد ! مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا که چه عشق قشنگی! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود!

اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم ، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از این ها می توانیم چرا که باید به خود اییم و بخواهیم و بدانیم، ‏که انسان باشیم ...شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:39

 

شاگردان از استادشان پرسیدندسفسطه چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب دادگوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیندیکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنندشما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادندخوب مسلما کثیفه!

استاد گفتنه، تمیزهچون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داندپس چه کسی حمام می کند؟

حالا پسرها... می گویندتمیزه!

استاد جواب دادنه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج داردو باز پرسیدخوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتندکثیفه!

استاد گفتاما نه، البته که هر دوتمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج داردخوب بالاخره کی حمام می گیرد؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادندهر دو!

استاد این بار توضیح می دهدنه، هیچ کدامچون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتندبله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.

استاد در پاسخ گفتخوب پس متوجه شدید، این یعنی سفسطهخاصیت سفسطه بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:39

هر چند ممکن است که فردی بدین نام وجود خارجی داشته باشد اما این همه قصه و داستان غیر ممکن است برای یک نفر به وجود آمده باشد، لذا آنچه محتمل ترین حالت است، علاقه ی مردمان قدیم به ارتباط دادن هر داستان شیرین و خنده داری به ملانصرالدین با چارجوب های شخصیتی خاص خود باشدداستان هایی که در آن فردی احمق (و البته گاهی نکته سنج و باهوش !!!) شخصیت اصلی آن بوده و حال، آن شخصیت را ملانصرالدین می خوانند و آن داستان را به ملانصرالدین نسبت می دهند.

در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملانصرالدین گفتندملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملانصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفتمن برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتندملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملانصرالدین گفتنه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.

دوستان گفتندهمان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملانصرالدین قبول کرد و گفتفلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

روز موعود فرا رسید و دوستان ملانصرالدین یکی یکی آمدنداما نشانی از ناهار نبودگفتند : ملا، انگار نهاری در کار نیست.

ملانصرالدین گفتچرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت، باز ناهار حاضر نبود.

ملانصرالدین گفتآب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزمدوستان به آشبزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آیددیدند ملانصرالدین یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتندملانصرالدین این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملانصرالدین گفتچطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:40

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشوداین جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارمبه خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارمساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده ی من تشخیص دادندمن حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانمدکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنممنظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشممن با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادندآن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شدهمسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان استمرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی استهیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوندولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول استمرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کندیادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود این مجله مال دهه ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شدشاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه ی هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردندآن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بوداز آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشیدزیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می کنم.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:37

من ایجاد کرده است.

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردممن و همکارم «وز» شرکت اپل را درگاراژ خانه ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاشیک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کردچه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود؟ خیلی سادهشرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیمهمه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده امحدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنممن رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرداحساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودنداحساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بودسنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودمآن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بوددر طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ستدریک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کردمن با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاداین اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج داردبعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهیدمن مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:36

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردمزندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شدمادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کنداو شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشنداین جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماًمادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده استمادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم نداردهیچ ایده ای که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود.

اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من بوده استلحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتمزندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبودمن اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدمقوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم.

بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورمغذا هایشان را دوست داشتممن به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی ام توی راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شدکالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم های خطاطی را تو کشور می دادتمام پوستر های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی را برداشتم.

سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردمامیدی نداشتم که کلاس های خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردممک اولین کامپیوتر با فونت های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشتهم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشتخب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شوداین یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگریاین چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.شعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:35

 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شداو پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بودبه محض دیدن دکتر، پدر داد زدچرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفتمتأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریع تر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.

پدر با عصبانیت گفتآرام باشم؟اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ دادمن جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده می گویم از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسم های خداوند است، پزشک نمی تواند عمر را افزایش دهد، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا.

پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمدخدا را شکر پسر شما نجات پیدا کرد.

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد، گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسیدپدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید، گفتچرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سوال کنم؟

پرستار پاسخ دادپسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.

هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمی دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می گذرد یا آنان در چه شرایطی هستندشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:34

 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شداو پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بودبه محض دیدن دکتر، پدر داد زدچرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفتمتأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریع تر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهمشعرگان

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان جذاب,داستان خواندنی,داستان خوب,داستانک,وبلاگ,نیلوبلاگ,سایت, نویسنده: ابوالقاسم کریمی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1402 ساعت: 17:34

صفحه بندی